سلاله جونیسلاله جونی، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

سلاله جونی نی نیه خوش قدم

تولد امام رضا(ع)

     میلاد امام مهربونمون رو به دختر گلم و همه نی نی وبلاگیا تبریک میگم و فقط میخوام دعا کنم و امام رضارو ضامن دعاهام کنم   یا امام رضا از خدا میخوام به حق آبروی تو توی این روز بزرگ خداوند تمام مریضارو به خصوص بچه های مریضو شفا بده                    آمین هر کسی که آروزی فرزند دار شدن داره حاجت روا کنه               آمین سایه پدر ها و مادر هامونو بالای سرمون نگه داره                     آمین سلامتی و آرامش رو روزی خانوادهامون به خصوص بچه ...
27 شهريور 1392

دخترم زنگی ات را به رقص در بیاور...

" به یاد داشته باش که عشق را نباید جایی گرفتار کرد و به مخمصه انداخت. تو نباید به هیچ یک از پله‌های این نردبان دل ببندی. به نردبان دل ببند، اما به پله‌های آن، هرگز. در غیر این صورت، موقف خواهی شد و به محض آنکه متوقف شوی،  از رشد باز می‌مانی.  آنگاه زمان می‌گذرد، اما تو درجا می‌زنی. بزرگ شدن و پیرتر شدن به معنای بالغ شدن نیست. پیر شدن، ساده و آسان است؛  هیچ فکر و برنامه‌ای برای آن نیاز نیست. درختان پیر می‌شوند، سنگ‌ها پیر و فرسوده می‌شوند، حیوانات پیر می‌شوند و انسان نیز. اما بالغ شدن، پدیده‌ای کاملا متفاوت است؛  فقط تعداد ک...
25 شهريور 1392

قلبم...

قلبم ، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بيايند  دو سه ساعت يا دو سه روز توي آن بمانند و بعد بروند...  قلب ، لانه‌ ي گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود  و در پاييز باد آن را با خودش ببرد....  قلب؟ راستش نمي دانم چيست...   اما اين را مي دانم که فقط جاي آدمهاي خيلي خوب است.....آدمهای خوب و بد از نظر خودم  و نه دیگران....آدمهای خوب در وبلاگم....در قلبم ... و در زندگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ام.....از  امشب تا هرشب و هر لحظه... گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود... گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود.... گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی ...
25 شهريور 1392

وعده ی خدا

خداوند وعده نکرده است که آسمان، آبی باشد خداوند وعده نکرده است که راه زندگی تا پایان، گُل و ریحان و سنبل باشد خداوند وعده نکرده است، آفتابِ بی باران شادیِ بدون غم و آسایشِ بی رنج را. اما خداوند وعده کرده است که هر روز نیرو ببخشد و با هر سختی، آسانی و آسایش آورد و در راهِ زندگی چراغ هدایت آویزد، بلاها را به لطافت درآمیزد و از آسمان، یاری فرستد با شفقتی بی دریغ، و عشقی بی کرانه…‬ روزی زیبا...حضور زیبای تو و... گـنـ ه کــار را نـاامیـد مکن.   چـه بـسـا کـسى هـستـــ کـ ه همیشـ ه بـا گـنـاه استـــ ،    سـرانـجـامـش بـخـیـر پـایـان ...
25 شهريور 1392

پدر که باشی...

پدر که باشی!!! با تمام سختی ها و مشقت های روزگار، با دیدن غم فرزندت میگویی:"نگران نباش،درست میشود، خیالت تخت ، من پشتت هستم". پدر که باشی ؛ سردت میشود و کت بر شانه ی فرزندت می اندازی. چهره ات خشن میشود و دلت دریایی ....... آرام نمیگیری تا تکه نانی نیاوری. پدر که باشی ؛ عصا میخواهی ولی نمیگویی. هرروز،خم تر از دیروز،جلوی آینه تمرین محکم ایستادن میکنی.... پدر که باشی ؛ در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست... بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی.... پشت خنده هایت فقط سکوت میکنی پدر که باشی ؛ به جرم پدر بودنت،حکم همیشه دویدن برایت میبرند. بی اعتراض به حکم فقط میدوی...
25 شهريور 1392

دختران عجیب

دختر کــه بـاشــی... هزار بــار هــم کــه بگـویــد : دوستـــــــــــــــــــــت دارد ! باز هــم خواهــی پـرســـی : دوستم داری ؟ و تـه دلـــــــــت همیشــه خواهــد لرزید ! دختــر کــه بـاشــی هــرچقــدرهــم کـه زیبا بـاشــی نگران زیبـــاترهایــی میشــوی کـه شایــد عاشــقش شوند ! هــر وقت کــه صدایت میکند: خوشــــ♥ـــــگلم خــدا را شکــر میکنــی کــه درچشمــان او زیبایــی ! دســـــــت خـودت نیست! دختر کــه بـاشــی همـــه ی دیوانگی هــای عالــم را بـــــــــلدی ...   ...
25 شهريور 1392

مرد را فقط مرد می فهمد...

سلاله جونم سلام دل مامانی یه وقت هایی خیلی می گیره ... نمی دونم چرا اما دوست دارم یه چیزهایی زود زود تموم بشه یا اصلا نباشه ...فدات شم زندگی یه وقت هایی ملس میشه باید تحمل کنی و صبر پیشه کنی یه وقت هایی آدم که عصبانیه نمی تونه اشتباه خودش رو هم ببینه و همش یه طرفه به قاضی می ره ...دخترم گاهی اوقات شاید بشه از دست قوی ترین مرد زندگیت دلخور بشی اما من همیشه تو اون لحظه صبر کردم و اینو به خودم گفتم: مــــــرد است دیگر ....گاهی تند میشود، گاهی عاشقانه میگوید....!! مـــــــــــرد است دیگر.... غرورش آسمان ،دلش دریاست.....!! تو چه میدانی از بغض گلو گرفته یک مــــــــرد...؟؟! ... تو چه میدانی از چشمانت که شده دنیای او.....؟ تو چه میدانی از...
25 شهريور 1392

ماهی کوچولو...

سلام ماهی کوچولو... تو تكان مي خوري من زنده ميشوم تو نفس مي كشي من هست ميشوم تو هستي من هستم بابا امینت هست و خدا كه هميشه نگهدار و مراقب ما عزيز توچولوي من ديشب همچين عين ماهي از اينور دلم ليز خوردي به اونور كه من دلم هري ريخت چقدر حس زيبايي بود براي همه منتظران و خاله هاي ني ني سايتي دعا كردم همه اونهايي كه منتظر اين هديه لذت بخش خدا هستند اي خدا اونهار ودرياب خلاصه من با اين لذت خوب خوابم برد البته صبح هم كه اومدم شركت نشستم بازم وول خوردي خيلي دوستت دارم ديگه خيلي بيشتر حس ميشي عزيزم راستي ديروز جمعه هم بابا امین مهربونت ماماني رو برد جمهوری و براش يه مانتوي سايز بزرگ تر خريد اخه هر چي تو توپ...
25 شهريور 1392